مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
50
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چادر موصلى بر سر و زنّار حرير مطرز بر ميان و باسترى كه زين مرصع و ركاب زرّين داشت ، سوار . و باعتدال قامت و حسن رخسار ، چنان بود كه شاعر گفته : به است قامت و ديدار آن بت كشمير * يكى ز سرو بلند و يكى ز بدر منير دل و برش بچه ماند به نرمى و سختى * يكى بسخت حديد و يكى بنرم حرير چون دختركان بدكان ابو الحسن برسيدند ، آن بدر منير از استر به زير آمد و در دكان ابو الحسن بنشست و او را سلام كرد . ابو الحسن جواب گفت . چون على بن به كار او را بديد ، عقلش برفت و طاقتش نماند . خواست كه برخيزد . دخترك به او گفت : بنشين . براى چه وقتى كه ما آمديم ، تو ميروى ؟ على بن به كار گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند از آنچه ديدم ، همىگريزم . كه شاعر گفته : خواهى كه مبتلا نشوى ديدهها بدوز * پيكان عشق را سپرى بايد آهنين دخترك چون اين سخن بشنيد ، تبسم كرد و بابو الحسن گفت : اين جوان چه نام دارد و از كدام شهر است ؟ ابو الحسن گفت : اين جوان غريبست و نامش على بن به كار ، پسر ملك عجم است . و غريبان را گرامى داشتن بر همهكس فرض است . دخترك گفت : هروقت كه كنيز من نزد تو بيايد ، اين جوان را بنزد من آر . پس دخترك برخاسته ، برفت . و اما على بن به كار بيخودانه نشسته بود . نمىدانست كه چه ميگويد . چون ساعتى برفت ، كنيز آن ماهروى بنزد ابو الحسن آمد و گفت : خاتون ، ترا و آن جوان را همىخواهد . ابو الحسن برخاسته ، با على بن به كار بسوى قصر هرون الرشيد روان شدند . كنيزك ، ايشان را بقصر اندر برد و در غرفهء بنشاند و خوان گستردند و خوردنى خورده ، دست بشستند . آنگاه كنيزك ، ايشان را بغرفهء جداگانه برد كه فرشهاى گوناگون از حرير و ديبا بدانجا گسترده و بگوهرهاى گرانبهايش زيور بسته بودند . پس ايشان با كنيز به تفرج مشغول بودند كه ناگاه ده تن كنيزكان ستاره جبين كه چشم نظارگى در ايشان خيره و عقول ، حيران ميشد ، درآمدند . و پس از ايشان ده كنيزكان قمرطلعت و